بدون عنوان
چهارشنبه 14 دی ماه سال 1390
قالیچه ام را سلیمان برد
و آرزوهایم؛
گرفتار کاسه آبِ پشتِ پایِ همسایه مان شد!
قالیچه ام را سلیمان برد
و آرزوهایم؛
گرفتار کاسه آبِ پشتِ پایِ همسایه مان شد!
من هزار پاره گی تو را
از لای سوزن این نخ بر لحاف خاطره ام؛
یا نمودار قطرات باران بر شیشه خانه ای که در تصورم؛
در صدای گرداب گونه حقیقت اطراف
و ثبت بی نقص عقربه های چالش برانگیز بودنمان،
چگونه بر دستان ول شده خویش
میان آینه و آب
قسمت کنم
هزار پاره گی تو را میان هزار پاره گی خودم؟
سیزدهم دی ماه هزار و سیصد و نود